نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۳ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

کاش مغزی داشتی تا جای خاک

پیر دهقان سرفکندی پای تاک

گر نبودی سفله پرور چرخ دون

غیر رز هرگز نروییدی زخاک

برده دل ها در ید آن شوخ چشم

مست را اری چه باک از انتهاک

هوش تا نبود ز بدنامی چه ننگ

عقل تا نبود ز رسوایی چه باک

نازم آن قاتل که با چندین قتیل

دامنش ز آلایش خون است پاک

تا نگردد متهم در خون من

گو به بالینم بیا بعد از هلاک

جان و تن وقف تو شد قلبی لدیک

دین و دل رهن تو شد روحی فداک

آستین بر اشک ما مفکن که نیست

این علاج سینه های زخمناک

گر به تلبیس از تو پوشم حال دل

چیست حالی چاره این جیب چاک

داغ جانان بر جبین من به حشر

چون صفایی را برآرند از مغاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و دردهای ناشی از آن می‌پردازد. او آرزو می‌کند که اگر مغزی داشت، می‌فهمید که خاکی که در آن زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند روحش را تحت تاثیر قرار دهد. شاعر به زیبایی چشمان معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در حال مستی، از انتقادات و قضاوت‌های دیگران نگران نیست. او به عشق و فدای خود برای معشوقه‌اش تأکید می‌کند و به سختی‌های قلبی‌اش می‌پردازد. در نهایت، شاعر خواسته‌هایش را با داغی بر پیشانی‌اش مقایسه می‌کند و اظهار می‌دارد که این دردها نشانه‌ای از عشق عمیق او است.