شمارهٔ ۲۷۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم
ولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم
هم از تو پیش تو نالم خلاف مردم عالم
کجا روم که جز این در گریزگاه ندارم
کم نداد پناهی تو ره به خویشتنم ده
که آشکار و نهان غیر سوی تو راه ندارم
بهای وصل تو بسیار و من بضاعتم اندک
به خورد عشق دریغا که دستگاه ندارم
از این نوای دمادم و زین سرشک پیاپی
به دیده اشک نماند و به سینه آه ندارم
بریز خون من امشب کجا مجال تظلم
مرا که روز قضا جز یکی گواه ندارم
به یمن عشق تو عمری است ای گدای تو شاهان
که هیچ بیم و امید از گدا و شاه ندارم
گرم ز فرط کرم روسفید خواهی و فارغ
به حشر واهمه از نامه ی سیاه ندارم
به تاج زر نتوان سر ز راه برد صفایی
مرا که بر سر کویشبه سر کلاه ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس ناچاری و تنها بودن خود صحبت میکند. او به این نکته اشاره میکند که اگرچه هیچ متاعی جز گناه ندارد و بهایی برای وصل محبوبش اندک است، اما به درگاه محبوبش پناه میبرد. او میگوید که در دنیا هیچکجا برای فرار و پناه بردن جز درگاه محبوبش ندارد و در غم و اندوه خود را تنها مییابد. شاعر از درد و رنج عشق صحبت میکند و به فقدان امید و بیم در زندگیاش اشاره میکند. او همچنین به مقام گدایان و شاهان میپردازد و میگوید که از هیچ یک بیم و امیدی ندارد. در نهایت، او تواضع و بینواختی خود را در برابر عظمتی که در عشق دارد بیان میکند.