شمارهٔ ۲۷۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باخاک ره اگر فلک آرد برابرم
نگذارد از حسد که نهی پای بر سرم
در ره گذاشت چشمم و بر خاک ره گذشت
خاکم به فرق باد که ازخاک کمترم
آرام دل به زلف دلارام بسته بود
دردا که رفت دلبر و نگذاشت دل برم
من با کمال یاسه به وصلت امیدوار
این دولت از کجا شود آیا میسرم
در گلشنم ز بال فشانی چه دل گشود
ای کاش پیش از این به قفس ریختی پرم
بی سایه ی سهی قد سروت به سیر باغ
بر دیده برگ بید زند تیغ خنجرم
تف دلم ز خشک لبی گر یقینت نیست
اینک گواه سوز درون دیده ترم
با روی زرد و اشک روان خوشدلم که شد
ملک غمت مسخر از این گنج و لشکرم
نتوان علاج هجر صفایی به صبر کرد
باید درین مجاهده تدبیر دیگرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی از درد و حسرت عاشقانه پرداخته است. شاعر در آن از حسادت فلک (سرنوشت یا تقدیر) صحبت میکند که نمیگذارد بر سرش پا بگذارد و را به آرامی میپیماید. او به زلف دلبرش دل بسته و از رفتن او ناراحت است. همچنین، به امید وصال عشقش اشاره میکند و از این که آیا چنین دولتی برایش ممکن است ابراز تردید میکند. شاعر در غم خود وصف میکند که تا چه حد دلش آزار میبیند و به تدبیر جدیدی برای مواجهه با فراق و حسرت نیاز دارد. در نهایت، وجود غم و غصه در دل او به وضوح بیان میشود.