نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا به چشم تماشا کن اشکباران را

که طعنه ها زند از قطره اشک باران را

تو اهل مغفرتی ورنه کیست تانگرد

به چشم فضل و ترحم گناه کاران را

ز خون دیده ی من حال بود روشن

ز لاله دید توان تاب داغداران را

پیادگان غمت سینه ساختند سپر

اجازتی بده آن تیغ زن سواران را

به محفلی که تو بخشی شکر ز لعل خوشاب

به جام باده چه حاجت شراب خواران را

جفا کنی ونیندیشی از جزای عمل

به جز وفا چه گنه بود امیدواران را

به حشر در نظر مدعی عیان آید

کرامتی که نهان است رستگاران را

به خاک ما گذری کن که بعد جان سپری

جز این امید به دل نیست جان سپاران را

به کس منال صفایی ز دست دشمن و دوست

نزیبد از دوجهان شکوه خاکساران را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ احساسات عمیق انسانی و دل‌تنگی برای رحمت و بخشش الهی است. شاعر با نگاهی اشکبار به باران، به تمسخر و انتقاد از زخم‌های روحی و عاطفی می‌پردازد و بیان می‌کند که اگر خداوند اهل بخشش است، باید به گناهکاران نیز رحم کند. او از درد و رنج خود می‌گوید و از این‌که نیت پاک و امید به رستگاری دارد. در ادامه، شاعر از صدق و محبت در روابط انسانی سخن می‌گوید و انتقاد می‌کند از کسانی که بدون تفکر به اعمال خود، جفا می‌کنند. او به نیاز انسان‌ها به امید و رحمت اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که در روز قیامت، اعمال پنهان و واقعی شناخته خواهد شد. در نهایت، شاعر از کسانی که در این دنیا به خاک افتاده‌اند، می‌خواهد که به دو دنیا شکایت نکنند و به آرامش فکر کنند.