نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بر آن سرم که نهم سر به پای جانان را

کنم به دست ارادت نثار او جان را

خدا کند بهکرامت فزوده محض کرم

ز من قبول کند این کمینه قربان را

به جاه و دولت و دست و زبان ادا چو نشد

به جان قضا کنم از وی سپاس احسان را

مرا که چهر و لبت شد به کام دل چه کنم

حدیث کوثر و اوصاف باغ رضوان را

دلم کجا رهد از قید این پریشانی

مگرتو جمع کنی طره ی پریشان را

مطاف زلف پریشان حریم طلعت خویش

به گرد حور ببین جمع حزب شیطان را

هزار دامن خاک از کفت به سر کردم

کشیدی از کف من تا به خشم دامان را

به طول روز فراقت مرا شبی پاید

که با تو شرح کنم روزگار هجران را

ز بوی وصل جمالت به جان مهجورم

همان رسد که ز باد بهار بستان را

به راه عشق و ز اول پی از کفم بردی

درنگ و دین و دل اسلام وعقل وایمان را

صفایی از تو به جور و جفا نتابد روی

به لطف و مهر چه کار است بنده فرمان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق عمیق و ارادت به معشوق سخن می‌گوید. شاعر از احساسات خود نسبت به معشوق و گشوده شدن دلش در برابر او می‌گوید و آرزو می‌کند که معشوق او را پذیرش کند. او با اشاره به مشکلات و دوری‌ها، از زیبایی‌های معشوق و اثرات آن بر روح و جسم خود سخن می‌گوید. همچنین به حالت پریشانی و بی‌تابی در غیبت معشوق اشاره می‌کند و در نهایت تأکید می‌کند که تنها عشق و محبت قادر است بر سختی‌ها و چالش‌ها غلبه کند. Overall, شعر احساس تنهایی و longing به خاطر معشوق را بیان می‌کند و نشان‌دهنده عمق عشق و ارادت شاعر به اوست.