نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به فر دوستی از افترای خصم چه باکم

بس است دامن پاکت گواه دیده ی پاکم

نکرد پرده دری یار پرده دار و گرنه

نشد به رشته ی تقوی رفوی خرقه ی چاکم

ذلیل عشق تو بودن قتیل تیغ تو گشتن

خوش است ورنه چه حاصل خود از حیات و هلاکم

مرا نشاط همین بس ز بعد جان سپری ها

که داغ عشق تو باشد چراغ تیره مغاکم

به یاد تابش و تابم ز زلف و عارض خود بین

دمد چو سنبل و سوری به جای سبزه ز خاکم

اگر خموش نشستم مرا صبور ندانی

که ناله سوخت بنای از درون نایره ناکم

چه خاست ز اشک و خروشم به روز خویش که هر شب

دوید آن به سمک یا رسید این به سماکم

مرا شکیب به نقصان و عشق رو به افزایش

ترا به عکس دمادم غرور بیش و وفاکم

به چنگ طفل مسلمانیم اسیر صفایی

که کافرانه خورد خون چو شیر دختر تاکم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و تحمل درد و رنج ناشی از آن است. شاعر از بی‌خبری دشمنانش در مورد پاکی و صداقت خود سخن می‌گوید و بر این باور است که عشق، حتی در شرایط سخت و دشوار، بی‌نهایت ارزشمند است. او به عشق خود افتخار می‌کند و در عین حال از مصائب و غم‌های ناشی از آن نمی‌هراسد. همچنین شاعر بر تفاوت عشق و غرور تأکید دارد و می‌گوید که صبوری او در برابر درد و رنج‌ها نشان‌دهنده عمق احساساتش است. عشق او چراغی است که در تاریکی‌ها به او راهنمایی می‌کند. در نهایت، شاعر به قدرت و زیبایی احساسات انسانی و عشق اشاره می‌کند که او را از دیگران متمایز می‌سازد.