شمارهٔ ۲۸۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش از آن باده که پیمود بطی جانانم
نه چنان بیخود و مستم که سر از پا دانم
دست از دامنم ای بدرقه بردار و برو
که سفر کردن از این در قدمی نتوانم
دولت و زندگیم جان و دلی بیش نبود
دل فکندیم به پا تا چه رود بر جانم
در خرابات مغان گم شده ای هست مرا
بی جهت نیست که آشفته و سرگردانم
مگر از مرگ کنم چاره غم هجران را
که جز این صارفه مشکل نکند آسانم
داده بودند مرا از دو جهان دین و دلی
این خود ازکف شد و دل کند بباید زآنم
رایگان داده ز کف گوهر و بر خامی خویش
مضطر و سوخته و غمزده و حیرانم
درد و درمان همه از تست خدا را مپسند
که من از چاره ی درد تو به خود درمانم
سحر جادوت ز خود بی خبرش کرد و ربود
ورنه دل بود کجا ایمن از آن مژگانم
تب و تابم مکن انکار صفایی زنهار
کآب چشم آمده بر آتش دل برهانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در مواجهه با عشق، درد جدایی و حسرت است. شاعر از حالتی مست و بیخود سخن میگوید که نمیتواند خود را از دست دهد و سفر کردن را برای خود ناممکن میبیند. او به اعتراف میرسد که زندگی و خوشبختیاش تنها به دل بستگیاش وابسته بوده و اکنون که آن را از دست داده، سردرگم و آشفته است. شاعر به غم هجران و اندوهی که از فقدان عشقش دارد اشاره میکند و اینکه هیچ چارهای جز یاری از مرگ برای آرامش نمیبیند. او همچنین احساس میکند که از دو جهان دین و دلش را گرفتهاند و حالا بیسرانجام و حیران است. شعر در عین حال پیامدهای عشقی سوزان و دلنشین را به تصویر میکشد که دل شاعر را در آتش میسوزاند.