شمارهٔ ۲۸۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانم
گاه و بیگاه که نام تو برآید به زبانم
گویم این غایت حسن است و ملاحت که تو داری
باز چون بنگرمت در نظر آیی به از آنم
در کمالات تو چندانکه سخن می کنم آخر
ناتمام است معانی که نگنجی به بیانم
سنگ و خاک ره دشمن شود از پستی و خواری
سر و جان در قدمت گر به محبت نفشانم
در جدایی تو عجب نیست که از من بشکیبی
من چه تدبیر کنم کز تو تحمل نتوانم
تا نیایی و به جای دل تنگم ننشینی
تو چه دانی که درین زاویه چون می گذرانم
بیش وکم راز تو تا گوشزد غیر نگردد
یک نفس جز دل خود کس نشنیده است فغانم
درمیان تو و من واسطه دل بود و خبر شد
ورنه او هم نشدی واقف اسرار نهانم
کس ندانست که گریان کیم ورنه صفایی
چشم مردم همه دیده است به رخ اشک روانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به معشوق میگوید و بیان میکند که هر گاه نام او به زبانش میآید، شوقی در دلش ایجاد میشود. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که هر چقدر درباره کمالات او سخن بگوید، باز هم نمیتواند تمام زیباییهای او را توصیف کند. شاعر از احساس جدایی و سختیهای آن مینالد و میگوید که از دوری محبوب نمیتواند تحمل کند. او بیان میکند که راز عشقش تنها در دل خود محفوظ است و دیگران از آن بیخبرند. در نهایت، درد و اشک خود را در غم عشقش بیان میکند و به حسی از ناامیدی و longing اشاره میکند.