شمارهٔ ۲۸۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سرشک دیده اگر رشک آب جو نکنم
به خاک پای تو تحصیل آبرو نکنم
نشان خاک درت بر جبین من پیداست
به آب چشمش اگر پاک شست و شو نکنم
مرا به وادی عشق تو نیست یک سر خار
که هر دقیقه به دل صد رهش فرو نکنم
اگر به هجر نباشد مرا امید وصال
خدا گواست که جز مردن آرزو نکنم
مرا رضای تو باید به سهو اگر کاری
خلاف رای تو کردم دگر بگو نکنم
خبر ز راز من ای خامه می بری به رقیب
گناه من که دگر با توگفتگونکنم
به عشق دوست مرا از قدیم الفت هاست
به حکم عقل نوآموز ترک او نکنم
کجا بر آن سر زلف دو تا زنم دستی
اگر به پای تو بالای خود و تو نکنم
هزار چاک به دامان تقویم نگری
اگر به تار ریا دم به دم رفو نکنم
درست نیست صفایی مرا به کیش وفا
هر آن نماز که با خون دل وضو نکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و وفاداری خود به معشوق اشاره میکند. او میگوید که اگر به خاطر عشق معشوقش، اشک نریزد و آبرو برای او به دست نیاورد، هیچ کاری نکرده است. عشق او به معشوق بسیار عمیق و واقعی است و هیچ چیزی نمیتواند او را از این عشق دور کند. او در مورد رنج دوری از معشوق میگوید که اگر امیدی به وصال نباشد، تنها مرگ را آرزو میکند. همچنین از اهمیت رضایت معشوق در اعمالش صحبت میکند و تاکید میکند که دوست ندارد هیچ گونه ناپسندی نسبت به معشوق از خود نشان دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که برای وفاداری، باید با دل و جان به عشق معشوق پایبند باشد و هیچ گاه از یاد او غافل نشود.