نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۰ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای دل امشب چاره هجران به مردن می کنم

آخر این دشوار را آسان به مردن می کنم

عشق را درمان به هجران هجر را درمان به صبر

کردم اینک صبر را درمان به مردن می کنم

دوست فرمانم به هجران داد و هجرانم به مرگ

ناگزیر امضای این فرمان به مردن می کنم

هر دم از نو بهر ما اندیشه آزاری چرا

نفی این غم از دل جانان به مردن می کنم

در جدایی شد شکیبایی ز مرگم صعب تر

سلب یک گردون ملال از جان به مردن می کنم

جان ندارم بی تو و خوانند خلقم زنده باز

از خود اکنون رفع این بهتان به مردن می کنم

سینه بر دل تنگ شد چون جایگه برتن مرا

جان خویش آزاد ازین زندان به مردن می کنم

راز عشق دوست کز دشمن نهفتم سال ها

آشکارا بر سر میدان به مردن می کنم

زندگی را در قفا جز مرگ نبود دیر و زود

مشق عمر جاودانی زان به مردن می کنم

نالش سر پنجه ی هجرم چنان در هم شکست

کش صفایی ناگزر جبران به مردن می کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوع جدایی و هجران می‌پردازد و احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و درد ناشی از آن بیان می‌کند. او به نوعی تصمیم می‌گیرد که برای رهایی از غم و درد جدایی، به مرگ فکر کند و آن را راهی برای پایان دادن به‌ این رنج‌ها می‌بیند. شاعر از صبر و تحملی که به او تحمیل شده، نالان است و هر بار که به یاد دوستش می‌افتد، غم و درد قلبش را بیشتر آزار می‌دهد. او می‌گوید که زندگی بدون معشوقش برایش سخت و ناکافی است و به دنبال راهی برای رهایی از این زندان عاطفی است. در نهایت، او راز عشقش را که سال‌ها پنهان نگه‌داشته، به شکل نهایی‌ای آشکار می‌کند و زندگی را جز مرگ چیزی نمی‌بیند.