شمارهٔ ۳۲۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
خسرو پرویز گو در آتش ما بین
کآذر بردل کجا و آذر برزین
نرم بر احوال او چرا شد اگر نه
تیشه ی فرهاد خورد بردل شیرین
یار که آمد کسی نیافت سر از جان
شوق که آمد کسی ندید دل از دین
آنچه دل از عشق او کشید ندیده است
صعوه پر بسته زیر پنجه ی شاهین
خوار و خجل گرد نبود از آن بر و بالا
بید معلق فکند سر ز چه پایین
چشم سپهر ار به عقد گوهرت افتد
بگسلد از رخ به خاک رسته ی پروین
گوهر دندان و لعل نوش لبت را
دیده ام آن نقل شور و این می شیرین
وصف ملاحت ز بس شنیده ام از آن
طعم حلاوت ز بس چشیده ام از این
دید صفایی صفات حق همه در یار
هرکه چو من برگشود دیده ی حق بین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات و تجربههای عاشقانه خود اشاره میکند. او از آتش عشقی میگوید که بین خسرو و شیرین وجود دارد و بیان میکند که عشق چقدر عمیق و فراتر از تصور است. همچنین، او در مورد زیباییهای یار و اثرات آن بر دل میگوید و به احساسات شدید و شگفتیهای عشق اشاره دارد. شاعر به نوعی از درک و رؤیت الهی نیز صحبت میکند و میگوید هر کس که مانند او چشم باطن خود را گشوده باشد، زیباییهای حقیقی را خواهد دید. این شعر ترکیبی از عشق، زیبایی، و دیدگاه الهی نسبت به معشوق است.