شمارهٔ ۳۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گدای کوی تو کی خواست پادشایی را
که پادشایی خود یافت این گدایی را
تو با رقیب و فلک از من انتقام کشید
هزار مایه زیان بود بینوایی را
ز خضر صد رهم ایام عمر افزون است
اگر زعمر شمارم شب جدایی را
نشد به بخت من، آموخت اخترم گویی
ز سخت رویی او رسم سست رایی را
ز خویش رسته و بیگانه گشتم از همه کس
که با تو طرح کنم طرز آشنایی را
به قید زلف تو دل نیز یاد ما نکند
برتو خواند مگر درس بی وفایی را
به پاک بازی من بین که چشم پوشیدم
به یک نگاه تو سی ساله پارسایی را
برآ ز پرده و بیرون بیار تا نکند
ملامت دگران واعظ ریایی را
میان غنچه و نوشین دهانت این یک فرق
بس است کو نتواند سخن سرایی را
ز زخم تیغ تو بر سینه تا قیامت ماند
به دوش منت بسیار مومیایی را
چنان پر است به سودای عشق کز تنگی
به جان و دل نبود جای غم صفایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل از عشق و درد جدایی سخن میگوید، شاعر به گدایی در عشق خود اشاره میکند که به پادشاهی رسیده است. او از رنجها و ناراحتیهای ناشی از عشق میگوید و به انتقامهای زمانه از خود اشاره دارد. شاعر احساس میکند که زمان عمرش به دلیل جدایی زیاد شده و ستاره بختش به او خیانت کرده است. او از احساس تنهایی و بیکسی صحبت میکند و میگوید که هیچ کس جز معشوقش را نمیخواهد. عشقش به قدری عمیق است که هر نگاه معشوق بر او تاثیری عمیق میگذارد. در نهایت، شاعر از زخمهای ظاهری و باطنی عشق میگوید که تا همیشه با او خواهد ماند و زندگیاش پر از درد و غم است.