شمارهٔ ۳۳۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مسکین کجا رود به شکایت ز دست تو
سرگشته بیدلی که بود پای بست تو
ما هرچه دل به مهر تو بستیم استوار
شد سخت تر به کین دل پیمان گسست تو
در دلبری به زلف تو یک مو گرفت نیست
صد صید دیگر ار ببری مزد شست تو
دانی به فضلم ار بنوازی که نیست باز
رحم و رضا متاع عهد الست تو
تا مدعی درست نداند حدیث ما
با وی سخن کنم همه جا در شکست تو
بی صرف باده مستم از آن منتی شگرف
دارم به دوش جان ز لب می پرست تو
دوری گذشت کز مدد بخت سازگار
بی می مدام سرخوشم از ترک مست تو
ای زلف بس عجب ز تو کآمد درست و راست
بست و گشود ما ز کجی یا شکست تو
با این تطاولات صفایی مگر سپهر
کوته تری نیافت ز دیوار پست تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل به بیان درد و رنج عاشق از معشوق میپردازد. شاعر از حسی عمیق به معشوق صحبت میکند و میگوید که هیچ شکایتی نمیتواند از دست او بکند. او با وجود تمام محبتهایی که به معشوق کرده، احساس میکند که دلش سختتر شده و پیمان عشق گسسته است. زیبایی موهای معشوق نیز برایش کافی نیست و میگوید که در دلبری او گویی از زخمهای عشق رنج میبرد. شاعر به قدرت عشق و تأثیر آن بر روح و جانش اشاره میکند و از شراب عشق میگوید که بدون آن نیز مست است. او به زیبایی زلف معشوق اشاره میکند و در نهایت به ناتوانی در برقراری ارتباط با مدعیان عشق میپردازد و میگوید که در این بازی عشق همیشه شکست خورده است.