نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

برخاست از قیام تو ز آنسان قیامتی

کآن را بود قیام قیامت علامتی

بی بند برده ای دل و بی تیغ کرده خون

بی دعوی امامت از اهل کرامتی

در پای رفت جان و سر از دست دل مرا

برچشم بیگناه نباشد غرامتی

ازتاب آفتاب حوادث مرا چه غم

تا بر سر است سایه ی شمشاد قامتی

گفتند نرخ بوسه به جان بسته است یار

زین وعده باز ترسمش آید ندامتی

جز صبر ما به جور چنیت جوی نکرد

بر ما رواست گر به تو باید ملامتی

جان خواست تا به پای تو بازد که دیر ماند

دل را نبود ورنه درین ره لآمتی

خاک درت نگشتم و دردا که دور چرخ

ما را نداد بر سر کویت اقامتی

بستی ره ی رقیب صفایی ز کوی تو

بودی گرش به نزد تو چون وی مقامتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش و دردهایی است که در این مسیر متحمل شده است. شاعر از قیام عاشقانه‌ای سخن می‌گوید که او را به جنب و جوش درآورده، جایی که دل به عشق می‌سپارد و از بی‌رحمی‌های زمانه نمی‌هراسد. او به وضعیت خود و فراق از محبوبش می‌پردازد و از بی‌عدالتی‌هایی که در عشق تجربه کرده، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به تمایل شدیدش برای نزدیکی به معشوقه‌اش اشاره کرده و ابراز ناامیدی از عدم امکان دسترسی به او و فقدان آرامش در زندگی‌اش می‌کند. شعر به نوعی کنایه از سختی‌ها و تلخی‌های عشق دارد که شاعر آن را با زیبایی‌های عشق در هم می‌آمیزد.