نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۲ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم بگویمت که صنوبر به قامتی

دیدم در آن نبود چنان استقامتی

مژگان ز موج اشک کنم رشک آبشار

تا جا به جوی دیده کند سرو قامتی

از سحر زلف و چهر تو با آن عصا و دست

بالله نبود معجز موسی کرامتی

تنها نه من سر از تو نپیچم که هیچ کس

از جان خویش بر تو ندارد لآمتی

خونی که ریخت چشم تو نبود سیاستی

نهبی که کرد ترک تو نبود غرامتی

امری که نهی تست نباشد تأسفی

کاری که بهر تست ندارد ندامتی

از مدعی عیان بود آثار صدق و کذب

دعوی عاشقی نبود بی علامتی

مردیم اجل نیامده بر سر بلی نبود

کس را به شهر عشق تو چندان اقامتی

خیرم نخواست بلکه صفایی ز رشک بود

راند ار کسم ز شیوه ی رندی ملامتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌ها و ویژگی‌های معشوقش اشاره می‌کند و از قیاس او با سایر چیزها می‌گوید. او بر این باور است که هیچ چیز نمی‌تواند به زیبایی و استقامت معشوقش باشد. شاعر به احساسات عاشقانه‌اش و تأثیر چشمان معشوق بر او نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او صادق و حقیقی است. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در دنیای عشق، هیچ‌کس به اندازه او در غم و شادی معشوق قرار ندارد و به نوعی از دیگران بیم دارد که درک واقعی از عشق او ندارند. در پایان، شاعر به عدم تمایلش برای قضاوت درباره عشق دیگران می‌پردازد و نشان می‌دهد که رفاقت و صفای عشقش فراتر از انتقادهاست.