شمارهٔ ۳۶۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نبود و نیست ترا جز جفای من کاری
ز حسن خویش چه دیگر برای من داری
گلم نبود تمنا از آن دریغ خورم
که نیست بهره ازین گلشنم به جز خواری
هنوزم از تو مداوا نگشته درد نخست
نهی به روی دل از درد دیگرم باری
به بزم می تو اگر غایبی مرا چه حضور
رقیب اگر چه به رحمت نواز دم باری
چو رخ نهفت بهاران و دی پدید آمد
هزار خوش نکند دل به هیچ گلزاری
چه شد بهای محبت که در دیار شما
نشد پدید وفای مرا خریداری
وفا به قیمت جان می خرم ولی چه کنم
که این متاع ندیدم به هیچ بازاری
کنی زبان ملامت ز عاشقان کوته
اگر کمند بلا را چو من گرفتاری
من از برای تو اغیار خوانده یاران را
تو برخلاف من آوخ که یار اغیاری
صفایی او چو وفا را جفا کند کیفر
تو بیش ازین به ستم های او سزاواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره درد و رنج عشق سخن میگوید و از بیوفایی معشوق و احساس خواری خود در عشق سخن میگوید. او از نبود محبت واقعی و بیتوجهی محبوب شکایت میکند. شاعر بیان میکند که تلاشش برای فراموشی دردهای اولیهاش بیثمر بوده و حتی در مجالس میضیافت، غیبت محبوب او را آزار میدهد. او به وفای محبت اشاره میکند و از ناراحتیاش از عدم توجه به عشقش و مقایسه آن با بیوفایی دیگران صحبت میکند. در نهایت، شاعر بر احساس تنهایی و درد ناشی از این ناکامیها تأکید میکند و به عواقب این بیوفایی اشاره میکند.