نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۴ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بدین جمال که دل می بری ز دست پری

زهی سعادت آیینه کاندرو نگری

ز بس به راه تو ریزد ستاره دیده خلق

زمین به چرخ کشد سر، تو چون برآن گذری

اگر نبود ز شرم تو رشک حور و ملک

چرا نهفت ز مردم جمال خویش پری

تو آن بتی که ز لطف و صفا و مهر و وفا

ز دلبران همه دل برده ای به خوب تری

چرا به سیر گلستان ز دشت ناید باز

اگر خجل ز خرام تو نیست کبک دری

درون پرده و دل ها بری ز پرده برون

چها کنی اگر آیی برون به پرده دری

به بوی زلفت اگر خون خود خورم نه عجب

دلم ز لعل تو آموخت رسم خون جگری

به حسرتم رود اوقات و شادمانم باز

که زندگانی من در غمت شود سپری

صفایی از تو بگو صبر چون کند که گذشت

غم جدائیت از حد طاقت بشری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر عشق و زیبایی را به تصویر می‌کشد. شاعر از محبوب خود با تعابیری زیبا و مجازی یاد می‌کند و بر جذابیت و سحر او تأکید می‌ورزد. او بیان می‌کند که این محبوب چنان دل‌ربا و خیره‌کننده است که حتی ستاره‌ها به پای او تواضع می‌کنند و زمین زیر پایش به حرکت درمی‌آید. شاعر از حسرت و غم جدایی از محبوب گله می‌کند و تأکید می‌کند که محبت او به گونه‌ای است که نمی‌تواند به زندگی عادی خود ادامه دهد. نهایتاً، شاعر با اشاره به دشواری‌های ناشی از جدایی، به امید وصال و دیدن محبوب خود ابراز اشتیاق می‌کند.