شمارهٔ ۳۷۱ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار از رخ نکرده جلوه گری
هست دل را خیال پرده دری
کردی انکار حسن شاهد ما
نیست این جز گناه بی بصری
روی از این در به درگه که کنم
که مرا نیست خوی دربدری
وقت شد کز رخم بشویی گرد
خاک بیزی بس است و خون جگری
در مقامی که جز هنر نخرند
تا چه ازرم به عیب بی هنری
تا خبر گشتم از تو دورترم
خرما روزگار بی خبری
شب و روزم به خوشدلی پرداخت
گریه ی شام و ناله ی سحری
جویی از ملک جاودان ای دل
خاکساری بخر به تاجوری
تا صفایی کشید باده ی عشق
زهر درکام وی کند شکری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عاشقانه و درد جدایی است. شاعر از زیبایی و جذبه معشوق یاد میکند و اینکه انکار زیبایی او به معنی بیاطلاعی از حقیقت است. شاعر در جستجوی راهی به سوی معشوق است و از غم و غصهای که جدایی به او تحمیل کرده، حرف میزند. او به دنبال آرامش و صفا در عشق است و مطرح میکند که عشق میتواند شیرین باشد، حتی اگر دردهایی به همراه داشته باشد. نهایتاً، شاعر به تلاش برای رسیدن به معشوق و زیباییهای عشق اشاره کرده و به عواقب ناشی از بیخبر بودن از معشوقش پرداخته است.