شمارهٔ ۳۷۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
روی در پرده نهان کرده پری
که مبادا دلش از دست بری
آهم از حسرت ماهت همه شب
بر ثریا شد و اشکم به ثری
نیست جز چشم من و طلعت تو
پرده داری که کند پرده دری
سر و جان در قدمت خواهم باخت
بخت نیکم کند ار راهبری
دیده تا دل به لبت بست مرا
بهره ای نیست به جز خون جگری
چین ازین و آن دگر از چین این است
فرق زلف تو و مشک تتری
می درد پرده ات ای گل زنهار
پیش آن روی مکن جلوه گری
زلف برگرد رخش از دو طرف
درنگر فتنه ی دور قمری
دل صفایی ز کفش نتوان برد
برو از کف بنه این حیله وری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره عاشقانهای عمیق و دردناک صحبت میکند. او از عشقش به معشوقهای پردهدار میگوید که نمیخواهد دلش را بشکند. شبها به خاطر حسرت او آه میکشد و اشکش میریزد. تنها چیزهایی که میبیند چشمان خود و جمال محبوبش است. او اعلام میکند که حاضر است جان و سرش را در پای معشوق بگذارد و امیدوار است که بختش در این راه او را هدایت کند. دلش از لب معشوقش به شدت آسیب میبیند و او هم افسوس میخورد که این عشق تنها به خون جگر منتهی میشود. شاعر زلف معشوق را به مشک تشبیه میکند و از او میخواهد که جلوهگری نکند، زیرا دلش را از دست میدهد. در نهایت، او این نکته را بیان میکند که دل صفا و آسایشش را از دست میدهد و از معشوق میخواهد که از این حیلهگریها دست بردارد.