نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۶ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کنون که نام من از سلک دوستان نبری

چه می شود که ز سگ های آستان شمری

بتی به جای تو در جان و دل ندارد جای

وگر شوند مرا جن و انس حور و پری

ز اشک شامگهی کار ما به کام نشد

هم از خدات بخواهم به ناله ی سحری

به چشم خلق چه حاصل ز پرده داری ما

چنین که چهر تو دارد بنای پرده دری

نهان ز دیده و دل ها ز شوق کردی چاک

تبارک الله از آن رخ به گاه جلوه گری

ز صبر حاصلم این شد که بردباری من

ترا به جور و جفا پایدار کرد و جری

رقیب حمل ریا بست صدق یاران را

چو ننگریست به ما از طریق حق نگری

نشد به حسن تو مفتون و عشق ما ناصح

ز روی بی بصری، یا ز راه بی خبری

صفایی از تو به ملک دوکون نارد روی

به فرق خاک درت به ورا ز تا جوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از نامش که دیگر در جمع دوستان جا ندارد، ابراز ناامیدی می‌کند و به درد و رنجی که از جدایی معشوق می‌کشد، اشاره می‌نماید. او می‌گوید که هیچ کس نمی‌تواند جایگزین معشوقش شود و حتی اگر موجودات مختلف (جن و انس و...) به او نزدیک شوند، باز هم او احساس کمبود می‌کند. شاعر همچنین به صبر و بردباری خود در مواجهه با ظلم و جفا اشاره می‌کند و از وضعیت خود و عشقش نسبت به معشوق سخن می‌گوید. در نهایت، به زیبایی و جلوه معشوق اشاره دارد و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند مقام و جایگاه او را در دلش از بین ببرد.