نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

یار در پرده کند دل شکری

وای بر ما کند ار جلوه گری

مرغ دل مان به دامت همه عمر

شد نشاطم غم بی بال و پری

ذل و فقرم سبب قرب تو گشت

خرما دولت بی پا و سری

تا شرف یافتم از خاک درت

جانم آسوده دل از دربدری

جز به مهر تو مرا دید و شنود

باشد از غایت کوری و کری

هست تا اشک سفید و رخ زرد

نیست ما را غم بی سیم و زری

آنکه چون اشک شد از دیده مگر

بازش آریم به آه سحری

همه از سخت دلی های تو نیست

ناله را علت این بی اثری

سر صفایی به رهت ساید و هست

خاک پای تو به از تاجوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و فراق است. شاعر به محبوبش اشاره می‌کند که در پس پرده است و دلش را می‌شکند. او بیان می‌کند که با وجود بی‌پولی و ذلت، نزدیکی به محبوبش برایش ارزشمند است. همچنین، او از غم و اندوهی که به خاطر دوری از محبوبش دارد، سخن می‌گوید و به آرزویی برای دیدن دوباره‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر بر این باور است که سرسختی‌ها و سختی‌ها به خاطر دوری از محبوبش است و خاک پای او را از هر چیز دیگری بالاتر می‌داند.