نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر رخ تو بدین دست دلبری کندا

به مهر خود مه و خورشید مشتری کندا

از آن دو جادوی بیمار صد چو جالینوس

به یک کرشمه جانتاب بستری کندا

دو چشم کافرت ار خون عالمی بخورند

نه شه نه مفتی اسلام داوری کندا

ز روی شرم به زیر افکند سر اول پی

اگر بر سرو تو شمشاد همسری کندا

تو خود بری به دهان جام و رنه باده تلخ

کجا به آن لب نوشین برابری کندا

سرم به پای تو ساید به وقت جان سپری

گرم ستاره مسعود رهبری کندا

به بوی قرب درت زنده ام ولی غم هجر

ز جان خویشتنم هر زمان بری کندا

مگر کند فلک از رشک کام عیشم تلخ

مرا که تنگ دهان تو شکری کندا

ز صاف و درد صفایی دهن نیالاید

گرش تو ساقی و لعل تو ساغری کندا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و شاعر از جذبه و تاثیر او بر زندگی‌اش می‌گوید. او معشوق را به خورشید و ماه تشبیه می‌کند که عشق و محبتش در وجودش نمایان است. شاعر احساس می‌کند که حتی اگر چشم‌های معشوق خون عالم را بریزد، باز هم هیچ کسی نمی‌تواند او را قضاوت کند. او به زیبایی معشوق و قدرت تاثیر آن بر دل و جان خود اشاره می‌کند و از درد جدایی و غم آن نیز سخن می‌گوید. شاعر به عشق و محبتش با اشاراتی به می و باده و همچنین به رهبری ستارگان و تقدیر اشاره می‌کند و در نهایت به رازی از عشق و آرزوی وصال می‌رسد.