شمارهٔ ۴۰۱ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ترا آخر چه شدکز بی وفایی
نکردی در محبت عهد پایی
جدا از دین و دل دیوانه بودم
که کردن از تو آهنگ جدایی
به فردوسم مخوان زنهار از این در
که آنجا نیست چندین دل گشایی
دلم آمیخت از لعلت به خوناب
قدم آموخت از زلفت دوتایی
مگر خود از وفاداری و رحمت
علاج رنج مهجوران نمایی
که فرقی نیست شرح درد و غم را
بگوش غیر با دستان سرایی
بدین سامان و ثروت کم فراهم
به کویت نایدم عار از گدایی
صنوبر گو مکش سر پیش بالاش
که حسنت چیست الا یک رسایی
مرا زین پس نزیبد پارس موطن
که عشقم توبه داد از پارسایی
رود در دوستی از وی ستم ها
که از دشمن نیاید بر صفایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیوفایی معشوق شکایت میکند و بیان میکند که با وجود جدایی و درد، هنوز به عشق او وابسته است. او احساس میکند که بهشت هم نمیتواند برایش جایی باشد زیرا در آنجا دلش گشوده نخواهد شد. شاعر از رنج و جدایی خود میگوید و خواهان وفاداری و رحمت معشوق است. او اشاره میکند که همه دردها و غمها یکسان هستند و نباید تنها در دل خود نگه داشته شوند. در انتها، شاعر از رسیدن به عشق واقعی صحبت میکند و نشان میدهد که هیچ چیز نمیتواند جای عشق حقیقی را بگیرد.