شمارهٔ ۵۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی در آتش عشقت سمندری آموخت
کز آب چشم بط آسا شناوری آموخت
ز دست تست دلی هرکجا به پای فتاد
که هر بتی ز تو آداب دلبری آموخت
به جادوی تو عیان دیده ام به رأی العین
که سامری هم از او رسم ساحری آموخت
از آن خطای تو خوانم جفای خوبان را
که خصلت تو به تکران ستمگری آموخت
مرا به سینه برانگیخت حالت سپری
به غمزه تو حکیمی که خنجری آموخت
نسیم صبح که بویی بود ز باد بهشت
ز نکهت خم زلف تو عنبری آموخت
چو چرخ داد به چشم تو علم صیادی
دل مرا به ضرورت کبوتری آموخت
گرت فتاد صفایی به خاک ره چه کند
سرش به پای تو از زلف همسری آموخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با بیان احساسات عمیق عشق و تأثیرات آن بر دل عاشق شروع میشود. شاعر میگوید که عشقش او را به مانند سمندری میآموزد که از آب چشمش شناوری میکند. دلی که به خاطر معشوقش شکست میخورد، یاد گرفته که عاشقی کند و از زیباییهای معشوق درس بگیرد. به طرز جالبی، شاعر اشاره میکند که حتی سامری هم از جادوگری معشوق درس آموخته است. شاعر با اشاره به خطای معشوق، رفتار خوبان را به بدیهای او نسبت میدهد و از غم عشقش به حکمت و درد میرسد. بوی نسیم صبح و زیبایی زلف معشوق نیز با شاعری خاص نگریسته شده که حس و حال را دگرگون میکند. در نهایت، شاعر به شیرینی زندگی و عشق اشاره میکند، حتی اگر این عشق به فدای خاک پای معشوق باشد. در کل، شعر به زیبایی و پیچیدگی احساسات عاشقانه و تأثیر عمیق عشق بر جان انسان میپردازد.