نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قضا چنانکه ترا طرز دلبری آموخت

مرا به راه جنون رسم خود سری آموخت

چرا ز اشک و رخم سیم و زر به دامان ریخت

اگر نه عشق مرا کیمیاگری آموخت

مرا به جای مناعت مسالمت آورد

ترا به جای عنایت ستمگری آموخت

نظام غمزه اش آن چار فوج خاصه مگر

جهان گشایی از افواج ناصری آموخت

دلم که خون جگر می خورد شگفت مدار

ز ترک مست تو قانون خون خوری آموخت

بدین کرامت و اعجاز اگر غلط نکنم

عصای موسی از آن زلف اژدری آموخت

شمیم باد صبا چون نسیم صبح بهار

ز چین طره ی او نافه گستری آموخت

نشسته هندوی خالت به چهر آتش خیز

ندانمش ز کجا کیش آذری آموخت

سبق گرفت صفایی ز انوری به غزل

به وصف حسن رخت تا سخنوری آموخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و زیبایی و تأثیر آن بر شاعر می‌پردازد. شاعر از قضا و تقدیر می‌گوید که او را به دلبری و جنون آموخته است. او از زیبایی محبوبش می‌گوید که اشک و زخم‌هایش را به او یاد داده و عشق به او مانند کیمیاگری است. شاعر احساس می‌کند که در عوض مناعت، مسالمت را آموخته و محبوبش ستمگری کرده است. او همچنین از غمزه‌های محبوبش یاد می‌کند و اینکه چگونه محبتش به او اجازه داده تا جهان را بگشاید. در نهایت، شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و نمادین، عشق و زیبایی را وصف می‌کند و به تأثیر آن بر شعر و ادبیات اشاره می‌کند. این شعر تماماً ایده‌های عشق، زیبایی و تأثیر آن بر روح و ادبیات را بررسی می‌کند.