شمارهٔ ۵۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خورشید تو رشک آفتاب است
خط تو سواد مشک ناب است
دل در خم زلف سرکشت راست
چون موی به عنبرین طناب است
از پرتو کوکب رخش تن
فرسوده کنان به ماهتاب است
وصل تو مرا کمال تکریم
هجران تو غایت عذاب است
صبر من اگر سبک عنان خاست
غم نیست غمت گران رکاب است
در صلح چو نیستت درنگی
برجنگ چرا چنین شتاب است
هست ارچه خلاف رسم اسلام
در کیش تو این رویه باب است
غم خواری دوستان روا نیست
دل جویی دشمنان ثواب است
این قطره ی خون که خوانیش دل
زین بیش نه لایق عتاب است
امید صفایی از خط یار
چون حسرت تشنه بر سراب است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و احساسات عاشقانه پرداخته است. شاعر از خورشید و نور آن به عنوان نمادی از زیبایی و عشق یاد میکند و خط معشوق را به طور خاص ستایش میکند. دل شاعر در زلف معشوق محصور است و غم دوری او را تحمل میکند. با وجود رنج و عذاب ناشی از هجران، شاعر به عشق خود وفادار است و در میان دوستان و دشمنان با دقت و حساسیت عمل میکند. او به دنبال صفایی از طرف محبوبش است که این امید برایش همچون یک تشنهای است که به سراب مینگرد.