نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در بزم عشق باده سرشک روان خوش است

جای سرود و مطرب ما را فغان خوش است

با روی زرد ناله ی دل زارتر نگو

مرغ مرا بهار نوا در خزان خوش است

از گلبن تو دیده ندوزم ز خار غیر

مشتاق باغ را ستم باغبان خوش است

دامن پر اشک چشمت و مینا ز می تهی

دور از بساط بزم تو جشنی چنان خوش است

پیداست حال کشته ات از تیغ خون چکان

او را زمان جای سپری این زبان خوش است

نشگفت اگر سرشک نگارم کند عذار

این قصه را ز خون جگر ترجمان خوش است

تیغ تو در جهان به سرم سایه کرد و نیز

از آفتاب محشرم این سایبان خوش است

بودت بهانه دادن بوسی بهای جان

ورنی هزار جان برایت رایگان خوش است

در پای دوست این سفر ای دل بریز جان

جانانه را ز دست تو این ارمغان خوش است

با تاج و تخت زر نتوان سر ز راه برد

ما را که سر به تربت این آستان خوش است

کس رو نتابد از تو ور اینت قبول نیست

قتل صفایی از جهت امتحان خوش است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بزم عشق اشاره می‌کند و از لذتی که در این بزم وجود دارد سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند که با وجود درد و رنج، عشق و زیبایی‌ها همچنان شاداب‌اند. شاعر تجربیات تلخ و شیرین خود را در عشق بیان کرده و عشق را به عنوان معیاری برای زندگی و شادی معرفی می‌کند. او به فداکاری‌هایش در راه عشق و نیکویی‌های آن اشاره کرده و زندگی را در سایه عشق و دوستی زیبا می‌سازد. جوهر این شعر نشان‌دهندهٔ این است که در عشق حتی احساسات دردناک هم می‌توانند به زیبا‌ترین و خوشایندترین تجربیات تبدیل شوند.