شمارهٔ ۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز یار دیده بدوز ای نظر تماشا را
که حسرت است اگر حاصلی بود ما را
به دل نهفت توانم حدیث پنهانی
ولی علاج ندانم سرشک پیدا را
عجب مدار به غرقاب عشقم این زاری
چه احتیاط ز یاران غریق دریا را
به زیر پهلوی من در فراق و وصل تو فرق
به خاره خاره نباشد حریر و دیبا را
هم از وصول ملولم هم از فراق نژند
چه حالت است ندانم خود ردا را
بر آستان تو مجنون سر ار تواند سود
کند ز دست رها آستین لیلی را
رهی به خیل سگان تو یابد ار وامق
بخواهد از سر کوی تو عذر عذرا را
بدین غزال شکاری یک خرام به دشت
که صید خویش کنی آهوان صحرا را
به قتل گفتیت از غم رها کنم چه شود
اگر وفا کنی امروز عهد فردا را
صفایی از سر عهد تو بر ندارد دوست
تو شرط سابقه در پای نفکنی یارا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و پیچیده عشق اشاره دارد. شاعر از درد و رنج ناشی از دوری و وصال معشوق سخن میگوید و میگوید که هر دو حالت او را آزار میدهد. او به شدت از غم و حسرت مینالد و به میانهروی و احتیاط در عشق اشاره میکند. همچنین، او نسبت به وفای یاران و یادآوری عهدهای گذشته ابراز بیزاری میکند و تأکید میکند که عشق واقعی به سادگی فراموش نمیشود. در نهایت، شاعر به ناپایداری روابط عاشقانه و نیاز به وفاداری اشاره دارد.