نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ندارم فرصت از شوق گرفتاری تماشا را

مکن تعجیل صیاد اینقدر خون ریزی ما را

درین سودا چه سود اندرز من کز فرط حیرانی

نیابم فرق پای از سر که دانم زشت و زیبا را

به کفر و دین مفرما دعوت از عشقم که می ندهم

به صد تسبیح و زنار آن سر زلف چلیپا را

به نامیزد بتی شیرین که یکدم با دو نوشین لب

شفا بخشد ز صد عالم مرض چندین مسیحا را

چو در فردوس بخرامی بدین بالا عجب نبود

اگر با تیشه ی غیرت کنند از ریشه طوبی را

به جنت گر در آرندت بدین طلعت یقین دارم

که رضوان در حجاب شرم پوشد روی حورا را

بر او چون تو دختی رشک حورالعین خدا داند

که بر دوش بنی آدم چه منتهاست حوا را

ز شرم چشم گیرا بت مرارت ماند بر باده

ز رشک لعل سیرابت حلاوت رفت حلوا را

صفایی صبرم از دیدار مه رویان چه فرمایی

که نتوان دوخت چشم از دیدن خورشید حربا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و زیبایی سخن می‌گوید و به شدت تحت تأثیر حس‌های عمیق خود قرار دارد. او از فرصتی که برای تماشا و لذت از عشق دارد، سخن می‌گوید و از صیاد (معشوق) می‌خواهد که در این مسأله با او مدارا کند. شاعر به چالش‌های عشق و ناتوانی‌اش در تشخیص زیبایی و زشتی اشاره می‌کند و از دعوت به کفر و دین به خاطر عشقش خودداری می‌کند. او زیبایی معشوق را با پدیده‌های مقدس و الهی مقایسه می‌کند و به شیرینی وجود او اشاره دارد. در نهایت، شاعر از شرم و حیرت خود در برابر زیبایی و جذابیت معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که دیدن او همچون نور خورشید برایش غیرقابل کنترل است. در کل، شعر به عمق احساسات عاشقانه و زیبایی‌شناسی پرداخته و به تضادهای عشق اشاره دارد.