نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

گر نه به دل هر نگهت خنجری است

این همه پس دیده چرا خون گریست

نالشم از بس به سر آتش فشاند

بالش تن توده ی خاکستری است

خاک بلا باشد و پهلوی مرگ

در شب هجرانم اگر بستری است

زخم تو بر سینه بد از مرهمم

کآن به تماشای تو دل را دری است

دست غمت تا به تنم پا فشرد

هر بن موئیم سر نشتری است

توبه ده از توبه که امشب مرا

ساقی مجلس بت سیسنبری است

بیت من از طلعت او تبتی است

بزم من از قامت او کشمری است

حرمت می خاست به چندین وجود

خاصه چو از دست پری پیکری است

سر به قدم سود صفایی چراست

گرنه به سر با تو مر او را سری است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف شدید و عاشقانه شاعر است. او نسبت به معشوق خود احساساتی عمیق و دردناک دارد. در مصراع‌های ابتدایی، شاعر به خنجر نگاه معشوق و تأثیر آن بر دلش اشاره می‌کند و به گریه‌اش می‌پردازد. او از سوزش آتش عشق شکایت می‌کند و در عین حال، وجود خود را مانند خاکستری می‌داند که بر روی آن بستر شب هجرانش است. شاعر زخم عشق را به مرهمی دردناک توصیف کرده و می‌گوید که غم معشوق بر او فشار می‌آورد. او از توبه کردن سخن می‌گوید و به ساقی اشاره می‌کند که در بزم غم‌انگیز او حضور دارد. در نهایت، شاعر به زیبایی و قامت معشوق اشاره می‌کند که بر بزم و وجودش تأثیرگذار است. اثر این عشق بر روح و جسم او عمیق است و حسرتی در آن نهفته است.