شمارهٔ ۲۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / نوحهها / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
افتاده در خون ای پدر از گرز و تیغ و خنجرم
بنهاده سر بر روی خاک ای خاک عالم بر سرم
تو کشته تن در خون طپان، من زنده بر جا جسم و جان
این سخت جانی ای امان، می نامد از خود باورم
گشت از سپهر پرده در، دامان هامونت مقر
زین پس سزد جای ای پدر، در توده ی خاکسترم
تا خوابگه خاک سیه، کردی به طرف قتلگه
زیبد مرا خاشاک ره، بالین و خارا بسترم
تا دور مینایی فلک می دادت از خون گلو
زهر است اگر جز خون دل شد باده ای در ساغرم
وه گر رسیدی دست من یک ره به دامان اجل
تا جامه ی جان در غمت جای گریبان بردرم
در نیل ماتم بردمی کآرم سیه چون بخت خود
گر دشمنان بر سر همی بگذاشتندی معجرم
برگ سفر آمد به ساز، اینک مرا از کوی تو
خون زاد و حسرت راحله، همدم فغان غم رهبرم
خواهم به بالینت همی گریم به کام دل دمی
رخصت کی و مهلت کجا از خصم عدوان پرورم
تن را توان و تاب کو، دل را قرار و خواب کو
هم بر فراق قاسمم هم در عزای اکبرم
جز در غم او کلک من، راند صفایی گر سخن
البته گردد رو سیاه از شرمساری دفترم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی اندوه و سوگواری گوینده به خاطر از دست دادن پدرش است. او از شدت درد و تلخی ماجرا، به تأمل در سرنوشت خود میپردازد و احساس میکند که زندگیاش پر از رنج و غم شده است. گوینده، با تصویرسازی از وضعیتی که در آن قرار دارد، به شدت دلتنگی و فراق از پدر را ابراز میکند و بر این نکته تأکید دارد که پدرش اکنون در زیر خاک است و او هنوز در عذاب دوری او به سر میبرد. حسرتها و دردهایی که از فقدان پدر بر جانش سنگینی میکند، به وضوح در کلامش مشهود است و نشاندهندهی عمیقترین احساسات انسانی نسبت به از دست دادن عزیزان است.