نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ صفایی جندقی

صفایی جندقی / نوحه‌ها / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بار غم بنشسته سنگین بر دلم

ناقه کی خیزد به زیر محملم

آخر ز دلازاری شرمی ای فلک

تا به کی ستمکاری شرمی ای فلک

او شهید و ما اسیر اینک به راه

خود چه بود این حسرت افزا منزلم

یا رب این وادی کجا کز هول آن

ماند بر سر دست و دستی بر دلم

سینه و جان را دریغا زین سفر

نیست غیر از داغ و حسرت حاصلم

گلعذاران را که بستر خون و خاک

پایی اندر راه و پایی در گلم

چون دل از تن های بی سر برکنم

یا کی از سرهای بی تن بگسلم

شد گرفتار دو جا یک قطره خون

سخت افتاده است کاری مشکلم

بعد آن خورشید اختر سوز باد

آه آتشبار شمع محفلم

آه کز موج سرشک تشنگان

کشتیم بشکست و دور از ساحلم

سوخت ما را جان درین آتش هنوز

ای عجب برخاست رویین هیکلم

داغ مرگ نوخطان پاکباز

کرد نقش کامرانی باطلم

شد صفایی با غم آن کشتگان

مردن آسان زندگانی مشکلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود صحبت می‌کند که بر دلش سنگینی می‌کند. او به ظلم و ستمی که بر او و یارانش رفته است، اشاره می‌کند و از فلک می‌پرسد تا چه زمانی باید این ستمکاری ادامه داشته باشد. شاعر از حسرت و دلتنگی به خاطر شهدایی صحبت می‌کند که در راه حق جان خود را فدای کردند و خودشان اسیر شده‌اند. او به سرنوشت رنج‌بار خود و یارانش اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها چیزی که برایش مانده، داغ و حسرت است. در نهایت، شاعر به شعله‌ور بودن آتش عشق و یاد شهیدان اشاره می‌کند و می‌گوید که با این همه غم و اندوه، هنوز از زندگی و یاد آنان بهره‌مند است. او این وضعیت را نشان‌دهنده سختی‌های زندگی و شوق برای ادامه راه می‌داند.