بند ۲۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیمار کربلا به تن از تب توان نداشت
تاب تن از کجا که توان بر فغان نداشت
گر تشنگی ز پا نفکندش غریب نیست
آب آنقدر که دست بشوید ز جان نداشت
در کربلا کشید بلایی که پیش وهم
عرش عظیم طاقت نیمی از آن نداشت
ز آمدشد غم اسرا در سرای دل
جایی برای حسرت آن کشتگان نداشت
جامی به کام تفتهٔ طفلان از آن نریخت
کو غیر اشک در نظر آبی روان نداشت
در دشت فتنهخیز کز آن سروران تنی
جز زیر تیغ و سایهٔ خنجر امان نداشت
این صید هم که ماند نه از باب رحم بود
دیگر سپهر تیر جفا در کمان نداشت
یا کور شد جهان که نشانی از او ندید
یا کاست او چنانکه ز هستی نشان نداشت
از دوستانش آنهمه یاری یقین نبود
وز دشمنان هم اینهمه خواری گمان نداشت
آن گرچه سوخت از عطش این بود خون صرف
جز اشک چشم و لخت جگر آب و نان نداشت
از بهر دوستان وطن غیر داغ و درد
میرفت سوی یثرب و هیچ ارمغان نداشت
تا شام هم ز کوفه در آن آفتاب گرم
بر فرق جز سر شهدا سایبان نداشت
از یک شرار آه چرا چرخ را نسوخت
در سینه آتش غم خود گر نهان نداشت
وز یک قطار اشک چرا خاک را نشست
گر آستین به دیدهٔ گوهرفشان نداشت
چون مرغ سر بریده و چون صید خورده تیر
جان از حیات سرد و دل از زندگیش سیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف درد و رنج بیماران و اسیران روز عاشورا در کربلا میپردازد. او از ضعف و ناتوانی جسمی این افراد صحبت میکند و میگوید که آنها به خاطر تشنگی و مصائب بیشمار، حتی توان فغان زدن ندارند. بلایای کربلا به قدری بزرگ و سهمگین است که حتی عرش خداوند نیز تاب تحمل آن را نداشته است. شاعر به یاد کشتگان و غم یاران میافتد و بیان میکند که در این دشت پر از فتنه، هیچکس نمیتواند به کسی یاری دهد. او در انتها بر این نکته تأکید میکند که هیچ چیزی جز اشک و عذاب برای دوستان و یاران باقی نمانده و آنها از وطن خود غیر از داغ و درد نمیبرند. حسرت و غم در دلها موج میزند و توصیف میکند که چطور زندگی این افراد به کامشان تلخ شده است.