بند ۳۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کای باب زار بیکس مظلوم و مضطرم
ای شاه بیپناه و علمدار لشکرم
گفتم مکن شتاب و زمانی درنگ دار
تا جان خویش بهر تو در توشه آورم
رفتی و گوئیا که نبودی در این خیال
کز بعد من چه بگذرد آیا به دخترم
او در رخ تو کامروا من اسیر شام
رشک ار برم رواست به مرگ برادرم
زیبد به بزم تعزیه مثل تو شوی را
پوشد جهان سیاه به سودای مادرم
برجای آن طناب جفا بست روزگار
از گردن ار گشود عدو عقد گوهرم
دلشان ز خاره سختتر ار نیستی چرا
بر جان تنی نسوخت مسلمان و کافرم
پرسد خدا نکرده گر از ماجرای ما
با این زبان جواب چه گویم به خواهرم
دوران بهجای می چو به جام تو زهر ریخت
از خون به بزم ماریه انباشت ساغرم
از غیرت ار نظر ز تو آرم به روی غیر
کوبد به دیدگان مژه چون نوک نشترم
بی سایهٔ سهی قد سروت به سیر باغ
در دیده برگ بید زند تیغ خنجرم
قتل تو و برادر و اعمام و اقربا
چندین هزار گونه تعبهای دیگرم
باری گران که کوه و کمر زآن به درد و آه
بر دل نهاده و هدیهٔ خواهر همی برم
این گفت و ناصبوریاش از تن توان ربود
آرام از سپاه و دل از کاروان ربود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد و رنج و مصیبتهای یک فرد مظلوم اشاره دارد که در غم از دست دادن عزیزانش به سر میبرد. شاعر از خدای خود میخواهد که در این وضعیت دردناک او را یاری کند و به مظلومیت و بیپناهی خود اشاره میکند. او به فکر خانوادهاش و به ویژه دخترش است و نگران آینده آنهاست. همچنین به یاد یاد برادرش میافتد و غم و اندوه ناشی از فقدان او را توضیح میدهد. شاعر از جوانب مختلف رنجهای خود سخن میگوید و به مظاهر بیرحمی و جفای روزگار اشاره میکند. در نهایت، با ناامیدی و فشار روحی که بر او آمده، نشان میدهد که این مصائب چقدر برای او سنگین و غیرقابل تحمل شده است.