شمارهٔ ۱۳ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کرد
برطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد
زان طره که از دوش فرور ریخته تا ساق
هم زانوی غم در دل کوه و کمرم کرد
حاضر بکفم بهر نثارش دل و جان بود
بس خنده بزیر لب از این ما حضرم کرد
سیلاب سر شکم بخرابی نبرد دست
زان چشم بلاخیز که زیر و زبرم کرد
دیوانه صفت در خم آنزلف چو زنجیر
پیچیدم و از کون و مکان در بدرم کرد
باکس نتوان گفت مگر دیده کند فاش
کاری که بدل غمزه بیداد گرم کرد
آمد به عیادت سر بیمار خود او لیک
بر وعده دیدار دگر جان بسرم کرد
از رهن می این بار صفی خرقه چو بگرفت
اتش زد و صوفی صفتی را سپرم کرد
کس خرقه بمی رهن نمیکرد از این پیش
در میکده زین کار مغی معتبرم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگیاش به یاری صحبت میکند که او را از دنیا و دغدغههایش بیخبر کرده است. این یار با زیباییهایش غم و شادی در دل شاعر ایجاد کرده و او را به حالت دیوانگی کشانده است. شاعر به طور ضمنی بیان میکند که دیدار این یار برایش زیبا و آرامشبخش است، حتی وقتی که در حال عیادت از اوست. در نهایت، شاعر اشاره میکند که زندگی میتواند به طور غیرمنتظرهای تحت تأثیر عشق قرار گیرد و این عشق او را از عرف و عادتهای سابقش دور کرده است.