شمارهٔ ۱۴ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا تماشای قیام تو بقامت کردند
عاشقان بر سر کوی تو قیامت کردند
با کمانداری ابروی تو عشاق بجاست
سینه راگر سپر تیر ملامت کردند
خوب شد کاهل دل از خانقه آزاد شدند
خوبتر آنکه بمیخانه اقامت کردند
اَندو زلف سیه از یک گله در شب هجر
اشک داند که چه با دل بغرامت کردند
سحر یا معجزه در کشتن ما چشم و لبت
هر دو دادند بهم دست و کرامت کردند
چشم بیمار تو دانند کراکرده خراب
دردمندان که ز دل ترک سلامت کردند
هر که وصف تو شنید از دو جهان جمله گذشت
زاهدان گر نگذاشتند لئآمت کردند
خورده بینان بجز از حرف و سخن هیچ نبود
گر که تعیین دهانت بعلامت کردند
بیحضور تو از آن عمر که رفت اهل نظر
خاکها بر سر از اندوه و ندامت کردند
ای صفی خرقه ارشاد به میخانه مبر
کاندر آنجا حذر از دلق امامت کردند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساسات عمیق عاشقان و عشق به محبوب میپردازد. در آن، عاشقان برای دیدن محبوب خود به شدت مشتاقاند و در صفایش پای کوی او قیام میکنند. چشمان و ابروهای محبوب به مانند تیرهایی هستند که دل عاشقان را هدف قرار میدهد. مومنانی که زمان خود را در خانقاه سپری کردهاند، حالا به میخانه آمده و از حالت رکود خود بیرون آمدهاند. زلف سیاه محبوب در شب جدایی اشکهای عاشقان را میسازد و هر دو چشم و لب او به نوعی معجزهگرند. همچنین این غزل به ناکامی زاهدان و نداشتن درک واقعی از عشق و زیبایی اشاره دارد و به اهمیت حضور محبوب در زندگی عاشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر از صفی میخواهد که از میخانه دور نرود، زیرا در آنجا حذر از دلق و ریا مهم است.