شمارهٔ ۱۲ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
شاهدی کآواز او از کعبه میآمد بگوش
عشق بردم بر نشانش مست در میخانه بود
زان بت بیپرده پوشد ار که شیخ شهر چشم
عذر او خواهم من از پیرمغان بیگانه بود
زاهد ار پنداشت با تسبیح او گردد سپهر
بیخبر زان چشم مست و گردش پیمانه بود
روز آدم را سیاه آنخال مشکین کرد و عقل
بر گمان افتاد کان دلبردگی از دانه بود
دود او در سوختن میکرد ظاهر حال شمع
کاین شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود
از صفی جو داری ار گمگشته ای در راه عشق
زانکه در زنجیر زلفش سالها دیوانه بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوقش میپردازد. او عشق را همچون گلی سرخ میداند که در دلها آتش میافروزد و نشاندهنده شور و شوقی عمیق است. معشوق، که در دور از دسترس به سر میبرد، همواره در دل شاعر حاضر است. شاعر اعتراف میکند که در جستجوی او، به عالم و آدم سر زده اما معشوق تنها در میخانه و در دل شراب یاب میشود. همچنین، او به نقد زاهدان و شیخها میپردازد که با تسبیح و موعظه، از عشق و زیبایی غافل هستند و نمیدانند که این عشق از دانهها و تسبیحها فراتر است. در نهایت، شاعر به مینا و زلف معشوقش اشاره میکند که او را سالها در زنجیر عشق و دیوانگی نگه داشته است.