شمارهٔ ۲۲ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهند
که رهزن دل و دین از اشاره و نگهند
کمان کشیده بدل بستی ار که ره چه عجب
که ابروان تو هر یک حریف صد سپهند
مگیر خورده خدارا بعقل و دانش من
که ذکر زلف تو چون رفت این و آن تبهند
چو لعبتی تو نگارا که گلرخان جهان
به پیش روی اصیلت براستی شبهند
من از غمت نه ببیتالحزن نشستم و بس
چه یوسفان که ز عشق رخت اسیر چهند
به آن امید که گیرند دامن تو کف
نشسته بر سر راهت شهان چو خاک رهند
زجان سبوی خراباتیان کشند بدوش
ببوی وصل تو آنان که یار خانقهند
بغمزه تو سپردم روان و دل بلبت
بخون این دو گواهند و خویش بیگنهند
مکن ملامتم ار ره مقصدی نرسید
که دام راهروان آن دو طره سیهند
صفای عشق صفی از حریم میکده جو
که ساکنان درش نور بخش مهر و مهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذبه چشمهای معشوق میپردازد و از تأثیر عمیق آنها بر دل و دین عاشق سخن میگوید. شاعر میگوید که ابروان معشوق مانند کمانتی قویاند و قدرت جذب کنندگی بالایی دارند. او در ادامه به محبت و عشق خود اشاره میکند و از دردهای ناشی از دوری معشوق شکایت میکند. شاعر احساس میکند که به خاطر عشق، جان خود را فدای او کرده و صبوری پیشه کرده است، حتی اگر به مقصد نرسد. او تأکید میکند که صاف و پاکی عشق، فضایی مقدس مانند میکده دارد که انسانهای عاشق در آن نور و محبت را پیدا میکنند.