شمارهٔ ۲۱ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد
تا صید دل به بند غمت محکم اوفتد
جز آن دهان که در سخن آید به آشکار
بیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد
چه جای کشته بر تو کند خون دل حلال
بر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد
باشد زعارض عرق آلودهات مثل
آن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد
سرمست چون ز خانه در آیی و بگذری
در هر قدم سریت ابر مقدم اوفتد
خال لبت بیان معما کند وز او
باشد مگر که مسئله مبهم اوفتد
خوابست اینکه بینمت اندر کنار خویش
تا با بشر چگونه پری همدم اوفتد
بر هم مزن دُو طرّه ، که دلهایِ عاشقان،
آشفته و شکسته بروی هم اوفتد
تیر نگاهت ارکه صفی را از پا فکند
شاید که از کمانه او رستم اوفتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای معشوق پرداخته و از تأثیر محبت و عشق بر دل عاشق سخن میگوید. شاعر با استفاده از تشبیهات و مجازاتی زیبا بیان میکند که چطور زیباییهای ظاهری و درونی معشوق بر دل و جان او تاثیر میگذارد. او به پیچیدگیهای عشق و احساسات عاشقانه اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه حتی جزییات کوچک، مانند لبخند یا چهرهی معشوق، میتواند دلها را تحت تأثیر قرار دهد و عاشق را سرمست و مجذوب کند. در نهایت، شعر به ناپایداری و شکنندگی عشق نیز اشاره دارد.