شمارهٔ ۳ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را
تا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را
اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشق
تا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را
گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار
نشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را
خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نام
بینم اندک چون به راه او نثار خویش را
بیقرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوش
میدهد بر بیقراریها قرار خویش را
زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یار
هر کسی در بوته سنجد عیار خویش را
تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خست
بازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و وابستگی عاشق به معشوقش صحبت میکند. شاعر از درد و رنجهایی که عشق به همراه دارد، میگوید و به این نکته اشاره میکند که اختیار عاشق در برابر عشق بسیار محدود است. او با اشاره به زیباییهای معشوقش، نشان میدهد که میتواند به طور کامل تحت تأثیر چشمان و زلفهای او قرار بگیرد. عاشق در این شعر به تسلیم شدن در برابر عشق و نیاز به معشوق اعتراف میکند و در نهایت به تفاوت بین زاهدان و عاشقان اشاره میکند، که در عوض جنت به عشق یار دل بستهاند. این اشعار نشاندهندهی عمیقترین احساسات انسانی و ارتباطات پیچیدهی عشق است.