شمارهٔ ۳۱ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال سر زده آورد در کنار منش
ولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش
صبا چو در چمن آورد بوی پیرهنش
دریده غنچه گریبان ز حسرت بدنش
لطافت تن او ناورم بیاد مباد
که از تصور عقل آفتی رسد بتنش
ز آب و رنگ عذارش نسیم صبح مگر
بلاله گفت که خاطر شکفت در چمنش
مرا بس است تماشای زلف و عارض او
بهل بهشت برین را به سنبل و سمنش
چرا شکسته نباشد ز تاب طره او
دلی که دید بعمری شکنجه شکنش
در آتشم که حدیثش کنند انجمنی
وز آن خوشم که ندیده است کس در انجمنش
به پیش قامتت آنکس که جان سپرد بحشر
قیامت است چو از تن بر اوفتد کفنش
بزیر جامه ز روح روان لطیفتر است
نمودهایم بتحقیق امتحان تنش
بچین زلف تو دل بر خطا نرفت و لیک
خطا نموده مماثل بنافه ختنش
صفی سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفت
دلش قرار بجائی کجاست تا وطنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر افکار و احساسات عاشقانه شاعر است. شاعر در ابتدای شعر به خیال و آرزوی وصال یار اشاره میکند که به او نزدیک شده، اما هنوز نتوانسته به چهرهاش برسد. او از زیبایی و لطافت محبوبش سخن میگوید و تغزلی عمیق به عطر و حسینی که از وی میوزد، دارد. لطافت تن محبوبش را فراموش نکردنی میداند و در عین حال از حسرت و دلتنگیاش مینالد. شاعر به تماشای زلف و چهره محبوبش بسنده میکند و به بهشت به معنای زیبایی و عشق اشاره میکند. او همچنین به شکنندگی دل خود در برابر زیبایی محبوب اشاره دارد و در آتش عشقش میسوزد. شاعر در آخر به عمق عشق و وابستگیاش به محبوب میپردازد و اشاره میکند که دلش در جستجوی وطن و آرامش است، اما این آرامش در محضر محبوبش یافت نمیشود. در مجموع، این شعر ترکیبی از عشق، حسرت و زیبایی است.