نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازش

ز دستم ور کشد دامن بگیرم آستین بازش

کندگر پست چون خاکم نشینم باز در راهش

فزون شد گر بکم جانم فزون از جان خرم نازش

بود دل بهر آن در برکه باشد دست پروردش

بود جان بهر آن در تن که گردد پای اندازش

نهان می‌کرد دل رازی که بود آن غمزه را با من

بزانو اشک خونین گفت و شد با آه غمازش

گشاید پرده از رازم اگر پنهان کم مهرش

بریزد چشم خون دل اگر افشا کند رازش

خیالم بست بر یک نقطه خال عافیت سوزش

خرابم کرد بر یک شیوه چشم خانه پردازش

بهشیاری نیارد تاب در زنجیر زلفش کس

مگر دیوانه بود این دل که عمری گشت دمسازش

دلم زان طره بر بازیچه باشد گر هوا گیرد

چو گنجشکی که زیر بال شاهین است پروازش

عجب نبود ز عشق این گرچه عقل افسانه پندارد

سپردم جان بان لعلی که احیا بود اعجازش

خبر نامد ز شهر عشق کاحوال صفی چون شد

ز حیرانی نداند هم خود او انجام و آغازش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی خود می‌پردازد و احساسات عمیقش را نسبت به معشوقش بیان می‌کند. او بیان می‌کند که اگر معشوقش با او سخن بگوید، جانش را برایش فدای خواهد کرد و حتی اگر به خاکی تبدیل شود، دوباره در راهش خواهد نشست. دل و جانش برای اوست و رازهای دلش را تنها برای معشوقش نگه داشته است. او با ذکر درد و اشک‌هایش، از غم معشوق و تاثیرش بر زندگی‌اش سخن می‌گوید و در نهایت به جنون ناشی از عشق اشاره می‌کند و اینکه این عشق برایش همچون گنجشکی زیر بال شاهین است. شاعر در انتها نگران آینده و وضعیت عشقش است و از حیرت و سردرگمی‌اش سخن می‌گوید.