نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم

نیست عجیب‌تر ز چشم خیره آدم

می‌خورد از روزگار نیش پیاپی

باز طمع زو کند بنوش دمادم

هر چه کم آری ز دهر خواهی از و بیش

هیچ نیابی که کرده بیش تراکم

ماتم یاران نکرد عیش ترا تلخ

عیش ندیدی که بود قاصد ماتم

جمع کنی مالها بعمر و نبینی

بهره از آن جز و بال و حاصل جز غم

جمع تو کردی برنج و خورد براحت

آنکه نبودت بهیچ زخمی مرهم

هیچ نگوید که خواجه مرده و از وی

بهر من اسباب زندگیست فراهم

هیچ نیاری بیاد آنکه ترا چیست

حاصل هستی عمل چو گشت مجسم

هیچ ندانی که آدمی بحقیقت

چیست که بر ماسوا سر است و مقدم

رتبه خود را گرفت هر چه ز هستی

بهره در آمد چه آشکار و چه مبهم

بر اثر خود بوند انجم و افلاک

بر قدم خود روند اشهب و ادهم

اینهمه باشد ولی شگفت‌تر از نقش

فکرت نقاش بین و حکمت اسلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای انسان و وضعیتی که در آن گرفتار است می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هیچ چیز عجیب‌تر از رفتار و نگاه خیره‌ی انسان نیست. انسان با اینکه در طول زندگی با مشکلات و ناکامی‌هایی مواجه می‌شود، باز هم امید به دست‌آوری بیشتر و کامیابی‌ها را در سر دارد. شاعر به تکرار درد و غم و تهی بودن از لذت‌های واقعی زندگی اشاره می‌کند. حتی با جمع‌آوری ثروت و مال، انسان هیچ بهره‌ای جز غم و اندوه نمی‌برد. در نتیجه، انسان باید بداند که حقیقت وجود او و زندگی‌اش به اعمال او وابسته است و نباید فراموش کند که سرانجام، همه چیز در این دنیا بیهوده است. در پایان، شاعر بر قدرت تفکر و حکمت تأکید می‌کند و به دستاوردهای فرای شناخت و آگاهی فرامی‌خواند و اشاره می‌کند که درک اين نکات از همۀ تحولات و واقعیت‌های پیرامونش مهم‌تر است.