نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر نثار یار جان اندک بود درویش را

خاصه‌گر بیند بکام آن ماه مهراندیش را

هست معذور ار چو ما زاهد نشد بیدین و دل

چون ندیداست او بتاب آنزلف کافر کیش را

واعظ ار می‌دید آنگیسوی مشکین روی دوش

می‌فکندی پشت گوش افسانه‌های پیش را

یار اگر باشد بمهر از جور اغیارم چه باک

یالب نوشین او منت پذیریم نیش را

عاشقانرا مرهمی خوشتر زلعل یار نیست

ورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را

شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتن

زان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به روزگار عشق و ارادت به یار اشاره می‌کند. او می‌گوید اگر کسی به خاطر زیبایی یار، اندک‌زمانی جان خود را نثار کند، آن درویش معذور است. زاهدان که به دینی روی نیاورده‌اند، وقتی زیبایی یار را نمی‌بینند نمی‌توانند درک کنند. اگر واعظ زیبایی یار را می‌دید، دیگر به نصایح خود توجه نمی‌کرد. او می‌گوید اگر یاری با مهر باشد، از ظلم دیگران ترسی ندارد و در عوض می‌تواند نیش را به خاطر محبت و وفاداری بپذیرد. در پایان بیان می‌کند که برای عاشقان، هیچ مرهمی بهتر از لب‌های یار نیست و اگر او دست خود را بگذارد، دیگر نیازی به مرهم نخواهند داشت. ارتباط انسان‌ها با یکدیگر نیز پیچیده است، چه بیگانه و چه خودی، هیچ‌کدام نمی‌توانند به راحتی به یکدیگر نزدیک شوند.