شمارهٔ ۴۶ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
گفتم بجهان صد شور انگیختهای از لب
گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامتهاست ای پردهنشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم
گفتم بگرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند که شد مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
گشتند به غمخواری ، در ناله و در زاری،
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده با معشوقش گفتوگو میکند. او از احساسات و درد دل خود میگوید و معشوق در پاسخ به او از قدرت عشق و جذابیت خود سخن میگوید. گوینده به شور و شوقی که در دل دارد اشاره میکند و معشوق او را به پذیرفتن این شوری دعوت میکند. همچنین، گوینده از احوالات ناگوار و گرفتاریش میگوید و معشوق به او اطمینان میدهد که در عشقش بند خواهد شد و نمیتواند از آن رها شود. در نهایت، هر دو از نزدیک بودن به یکدیگر و همدلی در غم و شادی سخن میگویند.