شمارهٔ ۵۰ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی که میکشد او را کمند گیسویی
کجاست راه که یابد رهائی از سوئی
سزاست آنچه دل از دست طره تو کشد
که کرد بیخبر آهنگ سخت بازوئی
جراحتی که را دل ز تیغ هجران یافت
گذشت از آنکه پذیرد بوصل داروئی
بهیچ راه نجستم یکی میان تو را
شد ار چه خاطر باریک بین من موئی
از آن کمر که تو بستی و بر گشودی خاست
دگر ز دیده دریانشین من جوئی
شوم غبار و بگیرم ز مهر دامانت
اگر بقهر بگردانی از رهم روئی
صفی ز نام بط و باده مست و مخمور است
چه جای آنکه ز میخانه بشنود بوئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و درد دل عاشق میپردازد. عاشق از زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر آن بر خود سخن میگوید و از تنگناها و سختیهایی که ناشی از جدایی و هجران است، رنج میبرد. او در جستجوی راهی برای رهایی از این درد است اما نمیتواند به آرامش برسد. در نهایت، عشق و شور درونی او را به سوی معشوق میکشاند و نشان میدهد که دلش به شدت به او وابسته شده است.