نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

در انجمن به خرام آمدی و رو بستی

سخن به پرده سرودی و لب فرو بستی

حدیثِ حُسن تو هر کس به یک زبانی گفت

طلسم دلبری خود به گفت‌و‌گو بستی

هوای عشق به دریا‌دلی توان بستن

سزد ز گریه مرا گر به دیده جو بستی

دلم به کشورِ حُسن تو شد به صیدِ نظر

رهِ برون شدن از خال و خط بر او بستی

نزاع زاهد و صوفی به انتزاع تو بود

که نفس خود همه بر خار و گل نکو بستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که زمانی که معشوق به انجمن آمد، توجه همه را جلب کرد. او با کلامی پنهان و دلربا به وصف خود می‌پردازد و هر کس به زبان خود از زیبایی‌اش سخن می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که عشق به مانند دریایی است که دل او را تسخیر کرده و به او اجازه می‌دهد که از غم و اندوه خود بگوید. او همچنین به تضاد بین زاهد و صوفی اشاره می‌کند که هر دو در تلاشند تا زیبایی و عشق را درک کنند، اما به شیوه‌های متفاوتی به آن نزدیک می‌شوند. در کل، شعر بر عشق، زیبایی و تفکر عمیق دربارهٔ آن تمرکز دارد.