شمارهٔ ۵۶ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی
روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد
شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی
گفت دانائی چه سنگی قدرش از لعلست بیش
گفتم آنکش مهر قدر افزا بتابد ساعتی
فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه است
چیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی
کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبین
در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتی
بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرود
آوری بر کف اگر دامان عالی همتی
بینشانی یک نشانست ار که داری خوی عشق
نیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مسأله عشق و جایگاه انسان در آن میپردازد. او بیان میکند که هیچیک از دنیا و رنجهایی که از سرگردانی و فقر و ثروت ناشی میشوند، در بازار عشق ارزش ندارند. او تأکید میکند که عشق خالص و حقیقی است و هیچ چیز نمیتواند جای آن را بگیرد. همچنین، او اشاره میکند که در عشق، نباید به نشانهها و نسبگرایی توجه کرد، بلکه باید به ذات عشق و جوهر آن پرداخت. بهطور کلی، این شعر بر اهمیت عشق و فراتر بودن آن از مقولههای مادی تأکید دارد.