نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

کرده بپا قامت نشسته قیامت

تا چه کند در قیامت آن قدر و قامت

خیز و برافراز قامت ای بت چالاک

بین ز قیامت شود چگونه قیامت

بر دهن او مگر بحرف و تبسم

ره نبرد هیچکس بهیچ علامت

دل زد و عالم سفر نمود و بکویت

بی‌خبر از خود فکند رحل اقامت

توبه چه باک ار شکست و وسوسه شد کم

عمر خم افزون سر پیاله سلامت

لب چه غم ارتر نکرد ز آب خرابات

زاهد خشکی که خورده نان لئامت

از لب جان پرور تو زنده شدش دل

عیسی مریم که داد، دادکرامت

بر در رندان صفی بفقر و فنا رو

زانکه در آن حلقه نیست جای فخامت

خرقه بسوزان که میفروش نگیرد

بر گرو نیم جرعه دلق امامت

شیخ عبث می‌کند نصیحت رندان

او به ریا درخور است و ما به ملامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، با زبانی نمادین و استعاری، به مسأله قیامت و زندگی معنوی اشاره می‌کند. شاعر از قامت و زیبایی بت چالاک صحبت می‌کند و قیامت را به عنوان حالتی از شور و شوق توصیف می‌کند. او بر این باور است که در قیامت، هیچ‌کس نمی‌تواند با نشانه‌ها و نشانه‌گذاری‌ها راهی بیابد؛ بلکه دل‌ها باید به عشق و معرفت متصل شوند. شاعر به زهد خشک و نفاق‌های بعضی از فقرای زمانه انتقاد کرده و تشویق می‌کند که از تجلیات عشق الهی بهره‌مند شویم. در این مسیر، اعمال و نصیحت‌های ریاکارانه انسانی را بی‌فایده می‌داند و به پیروی از حقیقت و دل‌سوزی واقعی فرا می‌خواند. به طور کلی، شعر به نوعی جدال بین معنویت حقیقی و ظاهرسازی‌های دینی را به تصویر می‌کشد.