نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاست

مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست

سرو ننشست دگر گرچه به گل ماند ز شرم

به تماشای تو زآن دم که به قامت برخاست

آنکه در سایهٔ بالای تو بنشست به خاک

از لحد رقص‌کنان گاه اقامت برخاست

شمع راز غم عشقت به زبان گفت که سخت

بر سرش شلعهٔ غیرت به غرامت برخاست

ایمن از فتنهٔ ایام نگشت آنکه به خواب

چشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست

زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت به گل

در چمن نالهٔ بلبل به ندامت برخاست

باده‌نوشان همه از لعل تو رفتند ز هوش

زان میان عیسی مریم به کرامت برخاست

غنچه را باد صبا پیرهن از رشک درید

زآن که در پیش دهانت به علامت برخاست

دلق آلوده صفی زآب خرابات بشوی

چیست پرهیز که زاهد به ملامت برخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جاذبه معشوق خود می‌پردازد. معشوق با قامت خوش‌فرم و جذابش از خانه خارج می‌شود و این زیبایی به گونه‌ای است که درخت سرو شرمنده می‌شود. کسانی که در سایه او نشسته‌اند نیز از شوق و خوشحالی به رقص در می‌آیند. شمعی که راز عشق را در دل دارد، در برابر غیرت او شعله‌ور می‌شود. کسی که خوابش سبک است، با دیدن چشمان مست معشوق، سلامت خود را از دست می‌دهد. در حالی که بلبل در چمن از غم عشق می‌نالد، باده‌نوشان تحت تاثیر زیبایی معشوق به نشئگی می‌رسند. همچنین، غنچه به سبب زیبایی او پاره می‌شود و در نهایت شاعر توصیه می‌کند که زاهدان خود را از گناهان پاک کنند چرا که در نتیجه‌ی عشق و زیبایی، همه تحت تاثیر قرار می‌گیرند.